امروز برابر است با :2 اسفند 1402

شعرا و ادبا و علمای بانه در سال 1345

شعرا و ادبا و علمای بانه در سال 1345 اسامی کمی در دست است که در اینجا به ذکر نام آنها می پردازند.

شعرا و ادبا و علمای بانه در سال 1345 اسامی کمی در دست است که در اینجا به ذکر نام آنها می پردازند.

  • شعرا و ادبا و علمای بانه

شعرا و ادبا و علمای بانه اسامی کمی در دست است که در اینجا به ذکر نام آنها می پردازند: “میژوی ئه دبی کورد” (تاریخ ادب کرد.) تألیف علاء الدین سجادی در صفحه 540 از ملا محمد برده ره شی بانه به عنوان شاعر نام برده. گویا نام برده به هنگام سلطنت نادر شاه می زیسته و یک بار هم به پایتخت ایران دعوت شده.

  • مفتون

نامش ملا عبدالعزیز ولد ملا محمد باقر بوده گویا اجدادش اصفهانی بوده اند ولی به بانه مهاجرت کرده اند و در آنجا از رفاه و آسایش برخوردار بوده است. اشعارش جذاب و در غذل سرائی ید طولانی داشته و دیوانش را به هزار بیت بر آورده کرده اند : در سال 1247 ه. ق به مرض طاعون در گذشته است.

اشعار ذیل از طبع روان و قریحه شاعری وی حکایت دارد:

بوسه لعل با ناز و استغنا خوش است

دست در زلف درازت در شب یلدا خوش است

بهر تفریح دماع خاطر مجنون ما

گاه کوی لیلی و گه دامن صحرا خوش است

از غرور حسن اگر چه گل ندارد آگاهی

عندلیبان چمن را آه و  واویلا خوش است

اعتدال سرو را چندان نباشد اعتبار

درست در آغوش آن سرو سهمی بالا خوش است

صحبت روشن ضمیران جان همی بخشد ولی

بر دل (مفتون) شیدا صحبت مینا خوش است

  • وله ایضا  

با رقیبت سر لطف و به منت انکار است

من نگویم تو بگو جان عزیز این کار است ؟

قصه عشق من وغایت بی مهری تو

داستانی است که در چار سوی بازار است

تا به کی سوزم من غمدیده در هجران تو

روز محشر جان من دست من و دامان تو

خاک و باد و آب و آتش جمله مخلوق تو اند

هر یکی زیشان بنوعی واله و حیران تو

  • سمیع

حاج شیخ عبدالسمیع فرزند سید سلیمان فرزند سید ابراهیم در سال 1264 هجری قمری در ده “واژه” منطقه شارباژیر واقع در کردستان عراق تولد یافته. بعد از پایان تحصیل علوم دینی به دهکده همزلان دهستان دشته تال بانه آمده و در آنجا متاهل شده و به تدریس و پیشنمازی پرداخته. سپس به قریه “انجینه توه ره ش” مشهور به انجینه ابراهیم آمده و از 1295 تا 1302 در آنجا اقامت داشته. در انجینه رساله ای به نام (عقیده ای کوردی) به نظم آورده که ابتداش چنین است :

ئووه ل ابتدا بسم الله                          په س حه مد و ئه نا الحمدلله

و با این شعر آن را به پایان داده:

سمیع گونه هکار التجاده کا                 بو فاتحدیه ک ئه وره جاده کا

 این رساله ها سالها است در عراق به چاب رسیده و مورد استفاده عامه مردم قرار گرفته است. رساله مذکور را حاج کاک احمد سلیمانی تایید نموده است.

حاج شیخ سمیع کتابی هم به فارسی در نکاح طبق مذهب شافعی تصنیف و مباحثی هم بنام اضحیه و عقیقه با آن اضافه نموده که به چاب نرسیده است.

به واسطه تنگی معیشت با صواب دید حاج کاک احمد از “انجینه” به ده “بلوه” واقع در دهستان سبد لو نقل مکان کرده و به تدریس و امامت اشتغال ورزیده و سپس به بنه خوی در همان دهستان رفته است.

در سال 1307 هجری قمری با هزینه یونس خان حاکم وقت از طریق عراق به زیارت حج می رود. پیش از رسیدن به مکه توسط چند نفر عرب را هزن که در برابر آنها مقاومت نموده از ناحیه پیشانی زخمی می شود ولی توسط همسفرش حاج عبدالله سبد لوئی زخمش التیام می پذیرد.

پس از انجام مراسم حج بازگشت دردهی بنام “بحره” میان مکه و جده به بیماری وبا مبتلا می شود و چشم از جهان فرو می بندد. در حالی که هیچ یک از همراهان به واسطه حرکت کاروان نتوانسته بوده اند تا دم واپسین در کنار وی باقی بمانند.

از حاج سید سمیع دو پسر به نام طاهر و عبدالله و دو دختر به نام پیروزه و حبیبه بر جا مانده اند، که حالیه هیچ کدام در قید حیات نیستند.

  • گورگین

نامش محمد و تخلصش “گورگین” ساکن ده شوی بوده اشعاری به زبان کردی دارد که بیشتر آنها به صورت طنز و مزاح است، دیوانش چاپ نشده و به صورت پراکنده در اختیار مردم است.

  • ادیب

ملا سید احمد خواجه امیر تخلص ادیب داشته. قطعات و غزلیاتی به کردی و فارسی دارد، از اشعارش بر می آید که شاعری توانا بوده، دیوان این شاعر هم به چاپ نرسیده وفاتش چند سال پیش از جنگ دوم جهانی اتفاق افتاده است.

  • محزون

میرزا محمد کریم محزون شاعری بوده که در شهر بانه سکونت داشته، بیشتر اشعارش در توصف و عرفان بوده وی دارای مناعت طبع بوده و به شغل پینه دوزی اشتغال داشته. وفاتش در خلال سال های 1322 و 23 هجری شمسی بوده است.

حاج اسماعیل توکلی (کرمانج)

برادر مولف است. در سال 1307 شمسی در بانه متولد شد، تحصیلات ابتدایی را در آنجا انجام داده ولی به واسطه وعوق بی نظمی در سال 1320 تا 1323 در بانه، نتوانست به تحصیل در مدرسه ادامه دهد. ناچار فقط به مطالعه شخصی اکتفا نموده و به شعر و شاعری پرداخت. او دارای قصائد و مثنویات و غزلیاتی به زبان فارسی و کردی است.

دیوانش هنوز به چاپ نرسیده. حدود پنجاه سال دکان خرازی فروشی داشت. پس از مرگ پدر در سال 1336 به کشاورزی پرداخت. چند دوره به عضویت انجمن شهر و شورایی داوری انتخاب کرد. در بهار 1339 به اتفاق مادرش توفیق زیارت بیت الله را یافت و سر انجام در بیست و سوم اردیبهشت 1358 در حادثه رانندگی در نزدیکی شهر مریوان دارفانی را وداع گفت و جنازه اش با حضور جمع کثیری از مردم بانه و مریوان در گورستان سلیمان بگ سپرده شده.

این چند قطعه نمونه از اشعارش می باشد:

حاج اسماعیل توکلی(کرمانجی)

  • درد بی همدردی

سینه ام را زخم پنهان کرده ریش                     بر که خوانم ؟ با که گویم؟ درد خویش

نیست مردی، دم ز همدردی زند                      درد بی همدردیم، از هر چه بیش

با چنین حالی و، با این مردمان                   سخت تاریک است، من را پشت و پیش

کس کجا غمخوار، با می شود                           هرکه بینم یار گرگ و خصم میش

به فرو بندم دم از دردی که هست                       پیش این نامردمان هفت کیش

از پریشان گفتم ما الغرض                               خاطری هرگز نمی گردد پریش

 

  • افسانه کهن

بخت بد بین که هر چه من کردم                  غافل از هر چه فوت و فن کردم

با چنین شیوه ای، غریب غریب                   ظلم کلی به خویشتن کردم

کهنه کرباس راستی آخر                          این چه بود، آمدم به تن کردم

حق چه باشد دراین زمانه مگر                    خود مقید، به این رسن کردم

طینت پاک را چه حاصل بود                      عرض ابناء این ز من کردم

راستی اشتباه بود که من                            رو به افسانه کهن کردم

زندگی خواهی و مقام ای دوست                   این زمان، این مکان، که من کردم

 

  • بوهونه رانی ولات

له گل ئیوه مه ئیوه، ئی هونه رانی ولات !

باسی دلدار و دلبه ر، چی یه  بود و ایی نه هات ؟

هه موده  فته رتان پره، له م باسه باس کراوا.

له م باسه وبن ئیتر، قه له م مه به ن بوده وات

کوتا که ن باسی یارو، وه برینن وه صفی دلدار.

کاتی تره و روژی تر، تی بگه ن له روژ و کات.

هونه رده بی ئه مرو که، بولبولی باخچه ی گه ل بی.

ئه ی به لا له و هونه ره، غه یری باسی  گه ل بکات .

چاوی گه ش و قژی ره ش، ده وای ده ردی گه ل نی یه.

مه تای ئاره زووهه وس، به س بخه نه به رمه زات

له نیوچه رخی فه ضادا، به راستی گه لی عه یبه.

هونه ر له شوین خال و خه ت، هه مو خه یالی بروات.

بین مه رد بن ئه ی هونه ران، ده فته ری کون وه پیچن.

هو نراوه ی که وه نوسن، که گه ل سودی لی ببات.

چاکه هونه ر له بو گه ل، هه مو نه ر بنوینی.

هو نه ر شه معی روناک بی ، ئه بی بو گه ل به حه یات

گه ل کو له وارئه مرو کا که به هوی ده دردی کون.

ئه بی له ده س ده ردی کون، ئیوه گه ل بده ن نه جات

یه ک له سه دان ده ردی گه ل، چی یه؟ نه خوینده واری.

به لای نه خوینده واری، بو ئه زانن چی ئه کات؟

تکایه ئه ی هو نه ران، برونه ناو ده ردی گه ل.

ده ردی گه ل و ده رمانی، بلین به وه خت و سه عات.

به کورتی وه کو”کرمانج” به دل خه مخوری گه ل بن.

باسی بیننه  کایه، که که لکی به گه ل بگات.

ترجمه

به شاعران میهن

ای شاعران میهن! با شما هستیم. این همه صحبت از دلدار و دلبر به خاطر چیست؟ چرا به پایان نرسید؟ همه دفترتان انباشته از این صحبت تکراری است. بس کنید و دیگر به خاطر آن قلم فرسایی نکنید از صحبت یار و وصف دلدار دست بکشید. روز و زمان دیگری است وقت شناس باشید. شاعر امروز باید بلبل باغچه مردم باشد. نفرین بر شاعری که جز از مردم سخن بمیان آورد. چشم شهلا و زلف سیاه درد مردم را درمان نمی کند. بیش از این کالای آرزو و هوس را به مزایده مگذارید. برای شاعری که در عصر تسخیر فضا زندگی می کند، ننگ است که تمام اندیشه هایش را متوجه خط و خال نماید.

بیائید مردانه دفتر کهنه را در نوردید و شعری بسرائید که مردم از آن سود ببرند. خوب است شاعر هنر را به مردم عرضه دارد و چون شمع روشن برای مردم زندگی بخش باشد. ملت از بیماری مزمن در رنج است. باید آن را نجات دهید. یکی از صدها درد مردم بی سوادی است. آیا می دانید بی سوادی چه بلای سر مردم می آورد؟ ای شاعران! از شما خواهش می کنم درد مردم را درک و بیان کنید و راه چاره را نشان دهید. خلاصه باید همانند “کرمانج” قبلا غم خوار مردم باشید و از موضوعی بحث کنید که برایشان سودمند باشد.

ملا عبد العظیم مجتهد

ملا عبد العظیم بن ملا عبد المجید بن ملا حمزه حکاک بن ملا عباس بن ملا حمزه بن ملا احمد بن ملا حمزه دونیزی، در تیر ماه سال 1327 هجری شمسی در سنندج دارفانی را وداع گفت. مدت عمر وی هشتاد سال ثبت کرده اند.

ملا عبدالعظیم تحصیلات مقدماتی و علم ریاضی و کتاب “تشریح الافلاک” و اسطرلاب را نزد پدرش آموخته و مدتی نیز شاگرد سید عبداله چوری بوده است. به منظور استفاده از محضر دانشمند به نام کرد “مفتی ز هاوی” عازم بغداد شده، ولی شیخ عمر و ملا قادر بیاره رحل اقامت افکنده و سر انجام اجازه گواهینامه علمی را در آنجا دریافت نموده و در سلک اهل تصوف در آمده است. چون در صرف و نحوو تمام علوم عقلی و نقلی دارای اطلاعات وسیعی بوده، از این نظر روحانیون کردستان متفقا او را مجتهد فی الفتوای نامیده اند.

از ملا عبد العظیم آثاری چاپ نشده ای باقیمانده که اهم آنها از این قرار است:

  1. حاشیه بر کتاب تهذیب الکلام
  2. حاشیه بر کتاب درباره اثبات اجتهاد
  3. رسائلی درباره اثبات اجتهاد
  4. رساله ای در رد مذهب و هابیه
  5. رسائلی در باب تشیع
  6. رساله ای در اثبات اسلام ابو طالب
  7. حاشیه ای بر تحفه ابن حجر
  8. رسالتی پیرامون فقه مذهب شافعی
  9. اثبات کرامت اولیا در توصف
  10. رساله جهادیه به مناسبت هجوم قوای روسیه تزاری به کردستان و آذربایجان

 

در رئای وی سعید الدیوان جوهری قصیده ذیل را سروده است:

بشنوید ای دوستان این داستان زین دلفکار

تا که باشد یادگاری از من اندر کی دل هوشیار

دیدم خواب خوش نظاره گاهی چون ارم

صحنه ای چون صحن جنت دلگشا و غمگسار

ز ابتدای مسجد مخروبه صارم نظام

کان گذرگاه است، و اکنون شارع آمد در شمار

خوش خیابانی است روح افزاو ممتد و عریض

لیک نبود انتهایش پیش چشمم آشکار

طاقهای نصرت آنجا بسته و آراسته

قالی غالی در آن مفروش پر نقش و نگار

سر بسر دیوار و اقطارش مزین با فروش

متن قالیها منقش با نقوش ترمه دار

در تحیر مانده، پرسیدم که این تجلیل چیست؟

این همه آذین برای کیست در این رهگذار؟

پاسخم دادند: کاین را شافعیها بسته اند

گوی سبقت را ربوده از بلاد همجوار

کفش را از پا در آورده در آن خرم فضا

چند گامی راه پیمودم، ولی بی اختیار

در پس قالیچه ها بر چند در حلقه زدم

منزل خود را همی جستم در آن گیرم قرار

خیره از این ماجرا، آشفته در این حیص و بیض

پس شدم از خواب خود بیدار اندر اظطرار

بهر تعبیرش شدم در بحر فکرت غوطه ور

لیک ناوردم در تعبیر آن را در کنار

گرچه بر تأویل در تعبیر ان را در کنار

گرچه بر تا ویل رویایم کسی واقف نشد

لیک طبعا یافت خوابم نزد جمعی اشتهار

چندی از این واقفه بگذشت کز حکم قدر

مجتهد رنجور گشت و شد ز بیماری نزار

آن زمان دریافتم تغبیر خواب خویش را

داشتم تودیع ایشان را از آن پس انتظار

ختم کردم کاینهمه تجلیل این شاعر نبود

جز پی تشییع این بحر العلوم نامدار

تا که روز جمعه بیست سوم از ماه صوم

در گذشت آن فاضل علامه صوفت شعار

آنکه بنموده است صرف از عمر خود هشتاد سال

دی پی کسب رضای خالق لیل و نهار

آنکه اندر نزد استادان عالی مرتبت

در علوم شرع و دین گردیده صاحب اعتبار

آنکه اندر نحو و صرف و منطق و فقه اصول

هم اصول الفقه و تفسیر، او بدی کامل عیار

در معان و در بیان و در بدیع و در کلام

بودی او استاد استادان بافر و وقار

در علوم ظاهری علامه و فهامه بود

در علوم باطنی هم سالکان را بد مدار

چونکه در تحصیل علم دین فرید عصر شد

کرد اخذ خرقه از قطب فرید حقگذار

آن ضیاء الدین عمرآن پرتو نور سراج

ثانی فاروق و جا دار رسول کردگار

آنکه در دریای سینه از معانی و حکم

پروریدی چون صدف انواع در شاهوار

آنکه در طلاب علوم و دین در مدرسش

فوج فوج از پرتو علمش شدندی کامگار

رحلتش اسلامیان را بسر بی سر نمود

زان زدندی دست بر سر جمله درصحن مزار

وقت تشییعش همه نالان چو طفل بی پدر

بهر فوتش و لوله افتاد در شهر و دیار

ماه روزه روز آدینه گواه قربتش

لیله القدر است بر قدرش دلیل اقتدار

بود تابستان ولی در حین دفنش دیده شد

چند قطره زابر رحمت گشت بر نثار

وارث پیمغبر است آن عالمی کاو عامل است

خاصه آن کاو در قمار عشق جان بازد بیار

مجتهد گر تابع احمد نبودی پس چرا

جایداریش باشدی صدیق فرخنده دثار

مخبر صادق بدیلش حضرت صدیق بود

مجتهد را نیز صدیق است نیکو جایدار

هم گرفته خرقه از پیر پدر اندر طریق

هم بتعلیم  پدر اندر علوم است استوار

حبذا نعم الخلف جادار آن نعم السف

الاسف ثم الاسف بر فوت آن نعمتگذار

بهرسال رحلتش شد در تفکر جوهری

گشت ملهم ناگهان از حضرت پروردگار

هست با تاریخ شمسی ارتحال مجتهد

شاعر و ادبا بزرگ

ملا عبد عظیم مجتهد

 

حسن بن موسی بانه یی

وی در بانه به دنیا آمد و در دمشق پایتخت سوریه اقامت گزیده و در سال 1148 هجری قمری همان جا وفات کرد است. وی از دانشمندان صوفیه بوده بر کتاب “الحکم” و”مواقع النجومابن عربی و رساله شیخ ارسلان و عوامل جرجانی شر حهائی نوشته و تالیفاتی را نیز از خود باقی گذاشته است.

سید حسن سورینی

سید حسن سورینی شاعر و عارف مشهور در سال 1267 هجری قمری در ده “سورینبانه چشم به جهان گشود، وی در ادبیات فارسی و عربی ید طولانی داشته، دو نخسه خطی از دیوانش که با دیباچه ای آغاز می شود، یکی نزد سید عبدالباقی ناوه در بانه و دیگری نزد وراث ملا سید عبداله که در افشار اقامت دارند موجود دارند موجود است.

در سال 1316 به تهران و استانبول مسافرت نموده و به حضور مظفر الدین شاه قاجار و سلطان عبد الحمید عثمانی بار یافته است. توسط مظفر الدین شاه به سلطان العرفا ملقب شده است. در سال 1340 به بغداد رفته و مرقد عبد القادر گیلانیعوث العضیم” را زیارت نموده و سپس به ملاقات ملک فصل اول پادشاه عراق رفته است.

سید حسن خود را از سادات “برزنجه” که کاک احمد سلیمانیه ازآنها بوده است می داند. اجداد وی در زمان نادرشاه افشار به کردستان ایران مهاجرت نموده و در بانه و سقز و مریوان به ترویج طریقت قادریه پرداخته اند.

سلطان العرفا از هجوم قوای عثمانی و روسیه به کردستان دل پر خونی داشته و می گوید: “در هجوم عسا کر عثمانی و کفار روسی که ماده تاریخ آن را جیش عظیم (1333) استخراج کردم املاک و تکایا همه خراب شد. حسبناالله و نعم الو کیل نعم المولی و نعم النصیر و با الله التوفیق و علیه التکان.

در سال 1347 ه.ق در قریهقباغلوجه” حوزه دهستان “میره ده” به سرای دیگر شتافت. آرامگاهش در آنجا مزار صاحبدلان است.

قطعات ذیل نشانه ای از اندیشه عارفانه و طبع روان وی میباشد.

 

  • استقبال از مولانا جلال الدین رومی

مولوی استاد ملایان بدی                    زمزمه درسش به کیوان بر شدی

باغ شرع مصطفی را آن جناب                   چون سحاب رحمت حق داده آب

باطنش را چون خدا ظاهر نموده                    باطنش چون ظاهرش طاهر نموده

ترک درس و حلقه تدریس کرد                   میل بالا سنت ادریس کرد

بود درویشی که شمسش نام بود                   واقعی او قطب آن ایام بود

لیک بود آن شه قلندر اعتقاد                   می نکردی بر علایق اعتماد

سر به رهنه پا به رهنه در جهان                   بود چون شمس چهارم اسمان

جسم او جان گشته آزاد از لباس                   ناف تا زانو ببستی یک پلاس

دیده ای که جان انسان می شناخت                   پیش او چون شمع جان را می گداخت

لیک ان ناسی که نسناس به است                   همچو الخناس جانش گمراه است

ناشناسیده مران شهباز را                   ای دریغا گوش نه اواز را؟

یک جماعت فاضلان روزگار                   خواستندی کرد اورا سنگسار

عاشق درویش شد بشناختش                   درس و دفتر زیر پا انداختش

تا به اخر چند بیت از مثنوی                   در مدیحش می شنو گر بشنوی

” فتنه و آشوب و خونریزی مجو                   بیش از این از شمس تبریزی مگو”

” شمس در خارج اگر چه هست فرد                   می توان هم مثل او تصویر کرد”

” لیک شمس که منش گشتم اسیر                   نبودش در ذهن و در خارج نظیر”

” همچنین مقصود من زین مثنوی                   ای شهنشه شمس تبریزی توی”

” مثنوی اند رفروع و در در اصول                    جمله آن تست کردستی قبول ”

” التجا بر تست و بر امداد تو                   تکیه بر اشفاق و بر اسعاد تو ”

” در قبول تست عزو مقبلی                   زانکه شاه جان و سلطان دلی ”

” قصدم از الفاظ او را ز تو است                   قصدم از انشاش اواز تو است ”

” پیش من آوازت اواز خداست                   عاشق از معشوق حاشا کی جداست ”

” اتصالی بی تکیف بی قیاس                   هست رب الناس را با جان ناس ”

“مارمیت اذرمیت خوانده ای                   لیک جسمی در تجزی مانده ای

العرض شاگرد مولانا کنون                   هست این بر گشته بخت سر نگون

شمس او شاهی است در قادر کرم                   شمس اقطاب زمان است از همم

نام ظاهر دارد آن سلطان “حسن”                   باطنش پرواردات ذوالمنن

عالم شرع پیغمبر (ص) سر بسر                   سر قرآن را تماما با خبر

بر احادیث نبی(ص) واقف تمام                   سال و مه بر سنت خیر الانام

در طریقت تابع شرع رسول                   در نسب نسبت به زهرای بتول

نیست او از جاهلان کور دل                   در دعاوی مشیخت مستقل

چون جهان را من بسی گردیده ام                   بعضی از خرهای جاهل دیده ام

دعوی شیخی کنند و بی سواد                   آن خران را کرده قومی اعتقاد

واجب امد از جناب مولوی                   وصف آنها بشنوی در مثنوی

” چون ابلیس آدم روی هست                   پس به هر دستی نشاید داد دست ”

” ده مروده مرد را احمق کند                   مرد را بی نور و بی رونق کند ”

” ده چه باشد شیخ کامل ناشده                   دست در تقلید و در حجت زده ”

ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت                   صحبت احمق بسی خون ها بریخت

خاک شو در پیش شیخ با صفا                   تا ز خاک تو بروید کیمیا

  • استمداد ازسید الشهدا (ع)

باد صبا چو قاصد گمگشته ها توی                   دانا توی و راهبر و راهنما توی

چون روح پاک، سیرسلوکت سبکروی است                   بی آشنای گمشده را آشنا توی

بنشین برخش عزم و بیفشان براه مشک                   عیسای وقت از نفس جانفزای توی

تا پایتخت شاه شهیدان برو سبک                   محرم به بارگاه شه کربلا توی

اول ببوس خاک ره شاه و عرضه کن                   کای شاه داد خواه غنی و گدا توی

شاهنشه دو عالم و مالکرقاب دل                   شاهی که لایق است به مدح و ثنا توی

بیچاره ای فقیز ز دریایی خسروی                   بی ملجا است و ملجا هر ملتجا توی

خواهد بگیر او ز فلک انتقام خویش                   خو نیش بدل نماند که او را رجا توی

رحمی بحال او که بحالش گریستم                   چون دیدمش که نسبت او را نیا توی

منگر گناه و حالت بیچاره را نگر                   بشنو که گوشواره عرش خدا توی

پیرانه سرم باز می مینا است                   کشتی سرم را هوس گردش دریاست

خون می خورم از فکر دل تنگ صراحی                   ازخون جگر چشم دلم ساغ صهبا است

در مسجد اقصای خرابات بدیدم                   پیری که دم تازه ای جان مسیحا است

گفتم ز می کهنه چه داری خبر ای پیر                   گفتا زمن این مسئله سرمایه غوغا است

گر با تو بگویم من از آن واقعه رمزی                   در سینه تو مشعله اتش سینا است

را ز دل مجهور نهفتیم و نگفتیم                   اسرار نهان بین که برخساره چه پیداست

رسوائی دل خواستم ازحلقه زلفش                   پیچیده بخود، گفت که عاشق همه رسوا است

یک بلبل شوریده سحر با گل خود گفت                   خاری که به پایم خلد از خارچه زیبا است

دل رفت شبی طره ساقی                   در سلسله شیفتگان عاشق شیدا است

از طبل بلند و دف درویش ملا یک                   گفتند عجب دبدبه در عالم بالا است

وز شیوه غرای سخن دلبر معنی                   گفت این غزلت در بر من جامه دیبا است

گفتم اگرش حضرت سلطان بپسندد                   بر سلطنت خواجه شیراز چو یغما است

فرمانده آفاق شهنشاه مظفر                   کاو غوث زمان غیث جهان سید و مولا است

از نسبت او خطه جیلان بجلال است                   بر گنبد خضرای نهم ارفع و اعلا است

بنده سلطان گیلان و ارث جام جمم                   چون سگ درگاه اویم پادشاه عالمم

تا ز مهر مهر او در سینه داغی یافتم                   چون سلیمان حاکم تحت السمازان خاتمم

من نیم تا شاه را باشم گدائی در طریق                   من نیم افغان که دارم هی از او آید دمم

استن حنانه ام نالان شده بر یاد دوست                   کم مباش از چوب گرگویی که ابن آدمم

تاج کرمنابه سر دارد بنی آدم خصوص                   من که نسل احمد ودر بان غوث الاغظمم

صبح صادق چرخ اول دارد ومن چارمین                   شکر الله من کنون همر از ابن مریمم

حضر وقت خویش شوای دل بجو آب حیات                   از نهم هستی گذر پس فاش گو دیگر، یمم

جد من ای غافل بیچاره باشد نور بخش                   فاش می گویم که من در نور بخشی حاتمم

من که شبل حیدر کرارم و زهرا نژاد                   تیز تر از ذوالفقار کی من از اهن کمم

ای صبا خاک بخارا را ببوس وعرضه دار                   من گدای کمترین قربان شاه عالمم

شاه نقشی را به امر غوث گیلانم غلام                   گر بدل باشد نفاقم لاشک ابن ملجمم

نویسنده : محمدرئوف توکلی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.