امروز برابر است با :2 اسفند 1402

تاریخ بانه در سال 1345

بانه یکی از شهرستان‌های استان کردستان در غرب ایران می باشد. از تاریخ بانه پیش از اسلام اطلاعات چندانی در دست نیست.

بانه یکی از شهرستان‌های استان کردستان در غرب ایران می باشد. از تاریخ بانه پیش از اسلام اطلاعات چندانی در دست نیست.

  • تاریخ بانه 

بانه یکی از شهرستان‌های استان کردستان در غرب ایران می باشد. مرکز این شهرستان، شهر بانه است. از تاریخ پیش از اسلام بانه اطلاعات چندانی در دست نیست و برای درک چگونگی مذهب و وضع اجتماعی و سیاسی آن باید به کتابهای مستندی که درباره کردستان نوشته شده مراجعه نموده.

ولی آنچه مسلم است ضمن کشمکشهای ایران و روم و گاهی بانه هم متحمل خسارات و زیان‌های شده که در وضوع سیاسی و اجتماعی آن بی تاثیر نبوده است. در ماه شباط 628 هراکلیوس (هرقل) امپراطور روم در جنگ با ایران “شهرزور” را تسخیر و غارت ویران نمود و در بیست و چهارم همان ماه از طریق “قزلجه” به بانه وارد شد و پس از هفت روز اقامت در آنجا به سوی همدان رهسپار گردید.

تسخیر بانه توسط مسلمین

در نسخه ای خطی به نام فتوح “سواد العراق” تألیف “واقدی” که نزد ملا عبدالصمد مرگه در کردستان عراق بوده و به سفارش “شیخ محمد امین بیژو” خلیفه شیخ ضیاء الدین اقتباس شده و مورد استفاده نگارنده قرار گرفته است. چنین آمده:

“از آنها که محل وثوق و اطمینان بودند مانند وائله جویری و غیره، که منطقه بانج (بانه) بدون جنگ و خونریزی فتح گردید ولی قلبا درصدد حیله و خیانت بودند. وقتی خالد بن ولید شهرستان (اورامانی) را از طریق جنگ گرفت در بانه بیست نفر از عرب مسلمان اقامت گزیده بودند. مردم بانه آنها را کشتند. چون جریان به اطلاع خالد رسید بیشتر سپاه تحت فرماندهی خود را در اورامانی زیر نظر “انس بن مالک” قرار داده و خو با عده ای از مسلمین که (قعقاع بن عمر و تمیمی) و عبداله بن عمر و مقداد و ضرار نیز جزء آنها بودند به بانه عزمیت نمود و انتقام بیست نفر یاران خود را گرفت و ضمن آن بسیاری ازساکنین را مقتول و غارت نمود و چیزی برایشان باقی نگذاشت و آنها را نفرین کردند.”

گفته واقدی درست به نظر می رسد چون بعد از سیزده قرن از آن تاریخ هنوز بیشتر مردم شهرستانهای مجاور اهالی بانه را “صحابه کش” مینامند.

به واسطه قبول اسلام بدون جنگ، مسلمین حاکم بانه را اختیارالدین نامیدند و به همین جهت حکام آنجا به اختیارالدینی اشتهار یافتند.

گویند خالدبن ولید قباله بانه و حومه را در ده “مروی” واقع در کردستان عراق زیر درخت چناریکه تا اکنون در آنجا پا بر جاست برای امیر اختیارالدین نوشت و قرن ها بعد حاج کاک احمد سلمانیه از فقها و عرفای مشهور کرد رحمه الله آن قباله را دیده و تایید نموده است و به هنگام فوت آخرین امیر اختیارالدین یعنی کریم خان، بیگزاده های بانه آن را به دست آوردند و توسط حاجی نایب (مصطفی بیگ) به آتش کشیده شد.

سرداری از بانه در جنگ چالدران

در اکثر جنگ های ایران با کشور های دیگر، جنگجویان بانه شرکت داشته و شجاعت های از خود نشان دادند. بسیاری از آنها نامشان در تاریخ ظبط شده، از جمله کسانی که تاریخ از آنها یاد کرده “سارو بیره” می باشد که در جنگ چالدران در سال 920 هجری میان ایران و عثمانی مورد تشویق و تحسین شاه اسماعیل صفوی قرار گرفته است و تحت عنوان (شیر مردی از کردستان) در کتاب شاه جنگ ایرانیان بخشی به او اختصاص یافته که به لحاظ اهمیت موضوع، قسمتهای از کتاب مزبور که شرح دلاوی های وی می باشد نقل می گردد.

“در بین افسران ارتش ایران مردی بود به اسم “سارو بیره” معروف به قورچی. او را از این جهت قورچی می خواندند که متخصص به سلاح آتشین یعنی شمخال بود و می توانست باروت بسازد. سارو بیره قورچی هر جا می رفت انگشت نما می شد و گاهی که برای مزاح یکی از افسران را بلند می کرد، افسر مزبور طوری کوچک جلو می نمود که گویی “سارو بیره” یک کودک را بلند کرده است.

سارو بیره” در کردستان و در شهری که “بانه” خوانده می شود متولد گردید و وقتی به پنج سالگی رسید پدرش یک کمان و یک ترکش پراز تیر و یک کارد به او داد که برود غذای خود را تحصیل نماید. از آن موقع که اطفال دیگر اگر تنها بماند بگریه در می آیند “ساروه بیره” عادت کرد که مستقل زندگی نماید. هر روز “سارو بیره” خرد سال برای تهیه غذا به صحرا می رفت و صید می کرد و از گوشت شکار تغذیه می نمود و بقیه را به خانه برای والدین خود می آورد. در منطقه که “سارو بیره” در آن زندگی می کرد پلنگ فراوانی بود و به دفعات اتفاق افتاد که در موقع شکار گرفتار پلنگ گردید ولی هر بار “سارو بیره” در جنگ با پلنگ فاتح میشد و لاشه آن جانور را به خانه می آورد و با پوست پلنگ برای خود لباس تهیه می نمود.

در بین جوانان “بانه” تنها کسی که لباس از پوست پلنگ داشت “سارو بیره” بود و به همین جهت انگشت نما میشد یعنی همه حتی سکنه شهرهای دیگر وقتی به بانه می آمدند “سارو بیره” را می شناختند و او را “پلنگینه پوش” می گفتند. “سارو بیره” هر نوع جانور را شکار می کرد ولی در شکار گوسفند و بز کوهی بیش از جانور دیگر تخصص داشت و هر جا که گوسفند و بز کوهی میرفت “سارو بیره” هم می رفت.

شکارچیان کهن سال او را از آن نهی می کردند و می گفتند: “سارو بیره” گوسفند کوهی و به خصوص بز کوهی وقتی شکار را می بیند برای می بیند برای اینکه را به قتل برساند از نقاطی می رود که انسان اگر از آنجا عبور نماید پرت خواهد شد و استخوان هایش در قعر دره خواهد شکست. هر شکارچی که در کوه بزکوهی را تعقیب کرد کشته شد چون بز کوهی از جاهای عبور می نماید که پای انسان در آنجا روی سنگهای کوه بند نمی شود و میلغزد و چند لحظه دیگر پس از سقوط طولانی استخوانهایش در قعره دره می شکند.

سارو بیره” اندرز مردان با تجربه را از یک گوش می شنید و از گوش دیگر بدر می کرد و همچنان گوسفند ها و بزهای کوهی را در کوه های سنگلاخ تعقیب می نمود. وقتی “سارو بیرو” به سن پانزده سالگی رسید آنقدر خوش اندام و قوی هیکل و زیبا بود که هموطنانش او را سهراب لقب دادند. تمام دختران جوان در شهر بانه جای که “سارو بیره” آنجا می رفت چشم بدو داشتند ولی آن جوان توجهی به دختران نمی کرد و طوری شکار جانوران فکر او را مصروف کرده بود که به فکر های دیگر نمی رسید.

آن جوان پانزده ساله جز از خداوند از راه معتقدات دینی از هیچ کس بیم نداشت. راهزنان که در تمام ادوار در کردستان بودند اگر می شنیدند”سارو بیره” در منطقه مشغول شکار است از آن منطقه پرهیز می نمودند که مبادا به پسر جوان برخورد کنند. برد تیر “سارو بیره” حتی از کماندارن سی ساله بیشتر بود برای اینکه بازوی او قوت داشت و تیرش خطا نمی کرد.

در سن پانزده سالگی “سارو بیره” متوجه شد که قسمتی از دسترنج او به هدر می رود زیرا نمی تواند تمام گوسفندان و بز کوهی را صید نماید و به شهر منتقل کند. لاشه گوسفند و بز ها سنگین بود و “سارو بیره” از عهد حمل تمام آنها به شهر بر نمی آید و وقتی مراجعات می کرد تا لاشه های دیگر را حمل کند میدید که طعمه جانوران صحرا شده یا اینکه در فصل گرما بر اثر حرارت هوا فاسد گردیده است. این بود که عزم جزم کرد هنگامی که به شکار می رود یک یا دو نفر از جوانان “بانه” را که همسال او هستند با خود ببرد تا اینکه برای حمل لاشه شکار به او کمک نمایند.

دو تن از جوانان داوطلب شدند که با “سارو بیره” بروند و از آن به بعد “سارو بیره” به یک تعبیر قصاب شهر بانه شد و برای سکنه محلی گوشت فراهم می کرد و چون ارزانتر از گوشت قصابان شهر و شاید مطمئن تر بود مردم با رغبت خریداری می کردند. طبق  معمول حسادت شکارچیان دیگر تحریک شد و درصد برآمدند که “سارو بیره” تعقیب نمایند و در شکارگاه او مبادرت به صید نماید چون آنها تصور می کردند که موفقیت “سارو بیره” در شکار مربوط است و به وفور جانوران در منطقه که وی شکار می نمایند.

ولی وقتی در شکارگاه “سارو بیره” مبادرت به صید کردند متوجه شدند که موفقیت آن جوان مربوط به وفور شکار نیست بلکه کوه پیمایی او و به خصوص برد تیر او سبب می شود که بتواند هر مرتبه که شکار می رود چندین بز و گوسفند کوهی را صید کند و با همکارانش به شهر بیاورد و بفروشد.

سارو بیره” از فاصله سیصد ذرعی شکار را با تیر میزد و از پا در می آورد و در فاصله سیصد و پنچاه زرعی شکار را مجروح میکرد و دیگران نمی توانستند که صید نمایند. در قرن گذشته مثل امروز برای شکار مقررات مخصوص وجود نداشت و هر کس میتوانست در فصل به شکار برود و فقط حق نداشت که در املاک و قرق دیگران شکار نماید. “سارو بیره” وارد و قرق دیگران نمی شد. شکار او در مناطق کوهستانی بود و بز و گوسفند کوهی را صید میکرد و در شهر می فروخت.

وضع زندگی “سارو بیره” با فروش گوشت شکار خوب شد و در بانه دو خانه خریداری کرد و پدرش که حیات داشت به او توصیه نمود که کارش را توسعه بدهد تا بتواند در سایر شهرهای کردستان هم گوشت بفروشد. اما دو اشکال وجود داشت که نمی توانستند رفع کننده. یکی کندی وسایل حمل و نقل در آن دوره که مانع از این می شد که گوشت را از نقاط دور به شهر برساند. دیگری این موضوع که همکاران “سارو بیره” نمی توانستند مثل او صید کنند. گرچه آنها بر اثر همکاری با آن جوان در تیر اندازی مهارت پیدا کردند ولی بازوی “سارو بیره” بازوئی دیگری بود و وقتی تیر را بر کمان  می بست و نشانه می رفت می تنوانست که تفاوت دو انگشت را نشانه بگیرد.”سارو بیره” موقعی که تیر را به کمان بسته بود سرعت حرکت باد و سرعت حرکت صید را اندازه میگرفت و می فهمید از لحظه ای که تیر از کمان جدا می شود تا وقتی که به هدف میرسد صید چقدر راه را طی مینماید.

جوان کرد در هیچ مدرسه تیراندازی مشق تیر نکرده بود و علم خود را در دامن صحرا و دامنه کوهای استنباط نموده. همکاران “سارو بیره” نه قوت بازوی او را داشتند و نه علم تیر اندازی جوان کرد را. “سارو بیره” با جوانمردی و نظر بلندی تمام مردان ساده که در آغوش طبیعت زندگی می کردند علم خود را به همکارانش می آموخت و به آنها می گفت چگونه تیر اندازی کنند.

ولی دیگران نمی توانستند علم او را فرا بگیرند و چون زور بازوی “سارو بیره” را نداشتند در موقع کشیدن زه دستشان میلرزید زیرا طوری فشاری آوردند که بدنشان دچار ارتعاش می شد. در منطقه بانه دسته “سارو بیره” نه فقط از لحاظ اینکه شکارچی بود معروف شد بلکه از جهت دیگر هم معروف گردید و آن استقلال آن دسته بود. افراد دسته “سارو بیره” در آن دوره که زور گفتن به زیر دستان اشخاص ناتوان امری عادی بشمار می آمدبه کسی زور نمی گفتند و مردم را نمی آزردند از حیث معاش دغه غه نداشتند. آنها زحمت می کشیدند و برای سکنه شهر و قراء اطراف گوشت فراهم می کردند و به راحتی زندگی می نمودند و چون از لحاظ معاش استقلال داشتند نه زور به کسی می گفتند و نه زور از کسی می شنیدند.

وقتی افراد ناتوان متوجه شدند که “سارو بیره” و همکارانش جوانمرد هستند برای رفع اختلافات خود به او متوسل گردیدند.”سارو بیره” با حکمیت به اختلافات مردم خاتمه می داد بدون اینکه از کسی حق الزحمه یا رشوه بخواهد.

شاه اسماعیل در آذر سلطنت سفری به کردستان کرد و از بانه عبور نمود و در آنجا وصف “سارو بیره” را شنید و خواست او را ببیند. بعد از مشاهده آن جوان از وی خوشش آمد و گفت “سارو بیره” آیا موافق هستی که وارد خدمت من بشوی و در قشون من کار کنی؟ “سارو بیره” گفت: من احتیاجی به خدمت تو ندارم زیرا من و همکارانم از راه شکار ارتزاق می کنیم. شاه اسماعیل گفت: “سارو بیره” میدانم که تو به من احتیاجی نداری ولی من، به تو و امثال تو که جوانان دلیر این کشور هستید احتیاج دارم و حیف است که زندگی جوانی چون تو با شکار بگذرد. تو اگر وارد قشون من شوی چون شجاع و یک تیر انداز زبر دست هستی ترقی خواهی کرد و به جاهای بزرگ خواهی رسید و من از وجودت استفاده خواهم کرد.

سارو بیره” گفت: ما عده ای دوست و همکار هستیم که با هم زندگی کرده ایم وعزم داریم که در آینده نیز با هم زندگی نمائیم. من اگر وارد قشون تو بشوم باید همکارانم را هم بیاورم و ایا موافقت می کنی با من وارد قشون تو شوند؟ شاه اسماعیل گفت: هر کس را که تو بخواهی وارد قشون من بکنی می پذیرم. این بود که “سارو بیره” با تمام همکاران خود وارد قشون شاه اسماعیل گردید. در آن موقع عقیده داشتند که مردان قوی هیکل شمخالچی شوند برای اینکه وزن شمخال خیلی سنگین بود .

شمخالهای آن عصر با لوله های طولانی و ضخیم و فراخ به یک توپ شباهت داشت که قنداقی برای آن ساخته باشند. قنداق های آن موقع هم غیر از قنداقهای تفنگ امروزی است که ما با آن آشنا هستیم و حمل قنداق هم مزید برسنگینی شمخال میشد. لذا مردان قوی هیلکل و نیرومند را (قورچی) می کردند یعنی عهدار سلاح آتشین مینمودند تا اینکه بتوانند شمخال را روی دوش بگذارند و حمل نمایند.

علاوبر شمخال کسی که (قورچی) بود می یابد که سرب و باروت و سلاح آتشی خود را نیز حمل کند. تا آن روز “سارو بیره” شمخال را بکار نبرده بود ولی بر خلاف بعضی از تیر اندازان بر جسته که شمخال را به نظر تحقیر نگاه می کردند “سارو بیره” از شمخال متنفر نشد و دریافت که تیرهای اول و دوم شمخال اگر به هدف اصابت کند خیلی خطرناک است. جوان کرد همانطور که با استفاده از هوش فطری در تیر اندازی با کمان بر جسته شد در تیراندازی با شمخال نیز برجسته گردید و همکارانش نیز ورزیدگی پیدا کردند.

شاه اسماعیل در چند جنگ “سارو بیره” و همکارانش را به کار انداخت و دریافت که مردانی دلیر هستند. بعد از هر جنگ “سارو بیره” ترفیع درجه پیدا کرد به طوری که وقتی جنگ (چالدران) آغاز شد آن جوان کرد یک افسر ارشد بود.

تاریخ بانه

عکسی از جنگ چالدران و از دست رفتن نواحی غربی ایران

سارو بیره” وقتی وارد قشون شاه اسماعیل شد مردی مسلمان به شمار می آمد ولی یک مسلمان ساده بود، سربازانی که تحت فرماندهی “سارو بیره” خدمت می کردند کرد بودند و در بین آنها سربازان لر عشایر کاکاوند و سکوند و اسباو ندهم دیده می شد. سلاح اصلی سربازان لر چماق بود و در بکار بردن چوب در میدان جنگ خیلی مهارت داشتند.

در دست آنها چوبی سلاحی بود مخو فتر از شمشیر و با ضربت چوب یک مرد نیرو مند را از پا می انداختند. سربازان کرد که تحت فرماندهی “ساروبیره” خدمت می کردند شمشیر و نیزه و گرز و فلاخن داشتند. علاوبر این دو تیر یک عده از سربازان طایفه (روملو) تحت فرماندهی “سارو بیره” خدمت می کردند.

سارو بیره” گرزی در دست داشت که بر سر آن وزنه ای از سرب بوزن یک من ونیم نصب کرده بود و با سپر خود را از قسمتی از حملات دشمن حفظ مینمود.

دو هزار سرباز کرد و لر و (روملو) و “سارو بیره” یک مرتبه خود را وسط میدان جنگ انداختند و طوری نعره می زدند که گویی بیست هزار تن هستند. سربازان “سارو بیره” با حمله ناگهانی خود مجالی به سربازان حسن بیگ لله و امیر عبدالباقی و ان قسمت از سربازان اصلان که هنوز می جنگیدند دادند که بتوانند قدری نفس تازه کننده. هر دفعه که دست “ساروه بیره” با گرز فرود می آمد یک نفر می افتاد و در طرفین او همکاران قدیمی وی هنگامی که شکار و گوشت فروشی می کردند می جنگیدند.

چماقهای وحشت اور آنها که از سنگینی درختر های مغزدار مثل چوب بلوط و چوب گردو می ساختند در سنگینی کمتر از گرز “سارو بیره” نبود و وقتی بر کتف یک سرباز “ایچ اوقلان” فرود میامد او را می انداخت و اگر گرز بر مغزش فرود می آمد سر او را می شکافت و سبب مرگ وی می شد.

“سارو بیره ” و همکارانش تمرین نظامی سربازان (ایچ اوقلان) را نداشتند ولی از زمان کودکی در کوه بسر می بردند و برای تأمین معاش تلاش میکردند. آنها درس شجاعت و استقامت را در مکتب طبیعت که بهترین مکتب های برای تربیت جسم و روح است فرا گرفته بودند و غضلات انها بر اثر جد و جهد و زحمت کشیدن چون پولاد شده بود. آنچه نزد ما موسوم به ترس است در قلب ” سارو بیره” و سربازان وجود نداشت برای اینکه ترس ناشی از تنبلی و بیکارگی و عدم مواجهه به خطر است.

کسی که از سن پنچ سالگی عادات کرده بود در کوده بسر ببرد و از سن ده سالگی با پلنگ دست و پنجه نرم کند و در قدم که در کوه برمی دارد یک مارزهردار مقابل خود ببیند و آن را مقتول کند و با راهزنان ستیز نماید نمی فهمد که ترس چیست.

سارو بیره” و سربازانش فنون جنگی را به اندازان سربازان (ایچ اوقلان) نمی دانستند ولی تهور فوق العاده و استقامت جسمی آنها جبران آن قسمت را میکرد. همانطور که آتش و آب وقتی به یک نقطه حمله می کنند راه خود را میگشایند آن دو هزار تن هم راه خود را می گشودند. و وقتی “سارو بیره” گرم شد سپر را کرد برای اینکه میدانست مانع از این است که بتواند بافراغت بال بجنگد. طوری تهور دو هزار سرباز “سارو بیره” اثر کرد که یک شکاف بزرگ در صف سربازان (ایچ اوقلان) به وجود آمد و لحظه به لحظه شکاف مزبور وسیع تر می شد. ولی هر قدر که “سارو بیره” جلو می رفت از شماره سربازانش می کاست.چون علاوبراینکه سربازان (ایچ اوقلان) سربازان کرد و لر و ملور را به قتل میرسانیدند، تیراندازان عثمانی که کمان های فنری داشتند دائم به طرف سربازان ایرانی تیراندازی می کردند. یک تیر کوتاه از فنری جستن کرد و بر صورت “سارو بیره نشست” و گونه او را سوراخ نمود.”سارو بیره ” مثل اینکه خاری را از صورت دور نماید دست برد و آن تیر را ازصورت کند و بدور انداخت و بعد نعره ای بر آورد و گرز خوفناک خود را بر فرق یک سرباز (ایچ اوقلان) زد و سربازان عثمانی بدون ناله بر زمین افتاد و برنخاست.

(فرید – موذن زاده) به اطرافیان خود گفت اگر ما جلوی این سربازان کرد و لر را نگیریم دچار زحمت خواهیم شد اینان تازه نفس هستند و بدون تردید فرمانده آنها “سارو بیره” معروف است. آنگاه دست را بالای چشم ها قرار داد که بتواند سربازان کرد و لر را بهتر ببیند و گفت:آه خود اوست نگاه کنید او “سارو بیره” است که در بین افسران شاه اسماعیل از همه بلند قامت تر است و قوی تر میباشد.

“سارو بیره” و سربازانش بدون توجه به تلفات خود میزدند و می انداختند و پیش میرفتند و در عقب آنها سربازان (حسن بیگ لله) و (امیرعبد الباقی) که نفس تازه کرده بودند می آمدند. شاه اسماعیل در حالیکه جنگ قلب ارتش خود را مینگریست جنگاوران را مورد تحسین قرار میداد و مثل اینکه آنها میتوانند صدایش را بشنوند می گفت: آفرین بر تو “سارو بیره” من روز اول که تو را در بانه دیدم فهمیدم که لایق تربیت هستی و اگر به تو توجه نمایند یک افسر دلیر و برجسته خواهی شد. من از مولای متقیان خواستارم که تو را کمر بسته خود بکند آه باز هم یک تیر بر صورت تو نشست ولی من تو را میشناسم و می دانم که دلی تر از ان میباشی که از یک تیر و دو تیر از پا در آیی و نشستن تیر بر صورت تو مثل این است که مگسی بر صورتت نشسته باشد.

یک گلوله توپ از نوع گلوله های مضاعف از راه رسید و به دست راست “سارو بیر” اصابت کرد. در آن موقع سردار کرد دست راست را با گرز مهیب خود بلند نگاه داشته بود و گلوله مضاعف توپ دست راست را از بدن جدا کرد بدون اینکه اسیب دیگری به کالبد برسد. آن مرد خارق العاده به جای اینکه به فکر دستش باشد گرزخود را جستو جو کرد و در حالیکه از مقطع دست راست خون فواره میزد گرز را با دست چب از زمین برداشت و نعره هول انگیز بر آورد و بطرف موضوع توپها دوید. توپچی های عثمانی مشغول پر کردن توپ ها بودند و عده ای از آنها میدان جنگ را تحت نظر داشتند و دیدند مردی بلند قامت در حالیکه از یک طرف بدنش خون جستن می کند نزدیک میشود. عده ای از آنها که مسلح به کمان های فنری بودند به طرف “سارو بیره” تیر اندازی کردند. ولی تیرهای کوچک آنها اگر می توانست جلوی توفان و سیل را بگیرد قادر بود که از نزدیک شدن “سارو بیره” جلوگیری کند. “سارو بیره” خود را به توپچیها رسانید و گرز مرگ آور وی به تکان در آمد. هر دفعه که گرز او فرود می آمد مغز یک توپچی متلاشی می شد یا استخوان شانه توپچی ها له می گردید. نعره های “سارو بیره” و ضربه های مرگ آورش طوری وحشت در دلها انداخت که توپچی ها سنبه را در توپها گذاشتند و گریختند. وقتی “سارو بیره ” دید توپچی ها فرار کردند چرخ توپ هر را بباد گرز گرفت و در هم شکست چون می فهمید که اگر چرخ توپ ها را در هم بشکند آنها از کار می اندازند. ولی انهائیکه فرار اختیار کردند از دور بجانب آن مرد دلیر تیر اندازی مینمودند و از آن گذشته آن قدر خون از بدن قهرمان کرد رفت که از پا افتاد. با اینکه بر زمین افتاده بود توپچی ها جرئت نمی کردند که نزدیک شوند و میترسیدند آن مرد که انگار هفت جان دارد از جا بر خیزد و گرز گران خود را تکان بدهد و سرها را متلاشی نماید و کتفها را بشکند.

سلطان سلیم پادشاه عثمانی نیز مردی سلحشور بود و می توانست به ارزش مردان جنگی بر جسته پی ببرد و بعد از اینکه “سارو بیره” افتاد دریافت که ممکن است سرش را از تن جدا نماید.

دلیری آن مرد طوری در پادشاه عثمانی موثر واقع گردید که یک سوار را فرستاد و به فرمانده توپخانه امر کرد که از بریدن سر”سارو بیره” خوداری نمایند. سه تن از سرداران برجسته قلب جبهه ایران که “اصلانامیر عید الباقی” و “سارو بیره ” بودن کشته شدن و “حسن بیگ لله ” باقی ماند. او متوجه شد که برای نجات آن قسمت از سربازان که زنده مانده اند چاره جز عقب نشینی نیست.

  • امارت خاندان اختیارالدین

همچنان که قبلا ذکر شد چون مردم بانه بدون جنگ و خونریزی اسلام را پذیرفتند حکام آنجا توسط مسلمین لقب اختیارالدینی را یافتند و بلاانقطاع به حکومت خود ادامه دادند. از اسامی حکمرانان آنها تا اوایل قرن دهم اطلاعی بدست نیامد. ولی از قرن دهم به بعد از افراد مشهور آنها که در کتابها نامشان آمده است یاد می شود.

  • میرزا بیگ بن میر محمد

میرزا بیگ مدتی در بانه حکومت نموده و در امارت استقلال تمام یافت. او دختر بیگه بیگ حاکم اردلان را به عقد ازدواج در آورد. سر انجام برسر خواستگاری دختر بیگه بیگ با سلطان علی غتلیج کارش به مخاصمه و منازعه کشید. سلطان علی بیگ بردارش را به نام قاتنمش بیگ در بانه به حکومت منصوب نمود و میرزا بیگ را از آنجا اخراج کرد.

میرزا بیگ به پدر زنش بیگه بیگ پناهنده شد و با پشتیبانی او موفق شد قاتمنش را از بانه اخراج و مجددا حکومت را به دست آورد و چندی بعد به مرگ طبیعی در گذشت. از میرزا بیگ پنچ پسر بنام بو داق بیگ و سلیمان بیگ و غازی خان و میرمحمد و اوغورلوبه یادگار مانده.

  • بوداق بیگ بن میرزا بیگ

بعد از وفات پدر متصدی امور امارات گشت. پس از چند سال فرمانروایی برادرانش میر محمد و اوغورلو که از مادر دیگر بودند بر او شورش کردند و او را از بانه اخراج نمودند. بوداق بیگ بدربارشاه طهماسب پناه برد و از او برای اعاده حکومت استمداد نموده. شاه طهماسب باو کمک نمود ولی در مراجعت به بانه در شهر قزوین وفات یافت. بوداق بیگ قبل از مرگ در 961 هجری نسبت بعثمانی‌ها اظهار اطاعت کرد بود.

  • سلیمان بیگ بن میرزا بیگ

بعد از وفات برادرش بوداق، از دربار شاه طهماسب نامزد امارت شد. بولقلی بیگ پسر آیدین آقای ذوالقدر والی مراغه را مأمور ساختند که سلیمان بیگ را یاری نموده و به حکومت بانه منصوب نماید. حسب الفرمان، سلیمان بیگ با کمک نام برده به حکومت بانه دست یافت.

سلیمان بیگ مردی پارسا و وارسته بود از حکومت بانه استعفا کرده دختر خود را به عقد برادرزاده اش بدر بیگ درآورد و دوباره به زیارت حج توفیق یافت.

سلیمان بیگ امارات بانه را به بدر بیگ واگذار نمود و در مدینه منوره سکونت اختیارنمود، او معاصر صاحب تاریخ شرفنامه است وفاتش در مدینه اتفاق افتاده. در زمان میر بدر بانه از حکومت اردلان تمکین می کرد.

درباره محل وفات سلیمان بیگ بعضی ها معتقدند که یکی از دندان هایش جهت تبرک در بانه مدفون است. از طرفی آرامگاهش درتپه ای واقع در غرب شهر بانه به نام خودش زیارتگاه مردم میباشد روی سنگ مزارش که در خلال سال های 13201316 از بین رفت نوشته شده بود ” سلیمان بیگ بن میرزا بیگ وفات 1010 هجری ” از کتیبه مزبور استنباط می شود که در بانه وفات کرده باشد.

آنچه در آرمگاه سلیمان بیگ بر جای مانده است

  • اسکندر سلطان

لقب امری اختیار الدین بیگ و زمانی سلطان و گاهی خان بوده. آیت الله شیخ محمد مردوخ کردستانی در جلد دوم کتاب خود با اقتباس از کتاب ” تحفه ناصری” که نسخه خطی آن در کتابخانه حاج حسین آقا ملک در تهران موجود است، می گوید که “حاکم آنجا (بانه) را سلطان می خوانند، به جهت اینکه دولت عثمانی حکام سرحدی خود را (پاشا) که مخفف پادشاه است لقب داده اند. نادر هم به عنوان متقابه حکام سرحدی خود را در بانه و اورامان (سان) لقب داده که مخفف سلطان است، در احکام و ارقام همان سلطان نوشته می شود”.

اظهار نظر صاحبان تاریخ مردوخ و تحفه ناصری صحیح نیست، زیرا درزمان شاه عباس اول صفوی که بیشتر از 120 سال با نادر شاه فاصله زمانی دارد، حاکم بانه را سلطان نامیده اند.

اسکندر سلطان در زمان شاه عباس اول حکمران بانه بوده و شجاعت و کاردانی او زبانزدهمگان بوده، به همین جهت در فتح “ایروان” پایتخت ارمنستان شوروی مورد تحسین شاه عباس واقع شده و بر مسند حکومت اجدادی خود در بانه قرار گرفته. اما پس از چندی بنای تمرد را گذشته و مغضوب واقع شده و متواری گردیده است و بسیاری از اهالی بانه کشته شده و اموالشان به یغما رفته و اینک تفصیل ماجرا از کتاب عالم آرای عباسی:

” از سوانح آن ایام (1018 هجری) آنکه اسکندر سلطان بانه در چمن قراجیوق بدرگاه جهان پناه شاه عباس اول آمد. مشار الیه از ممیزان اکراد و عشیرت بانه است. در زمان رومیه شاهی سیونی اختیار نمود. با یک پسرش به درگاه معلی شاهی آمد چند سال دیگر ملازمت همایون می نمودند. بعد از فتح ایروان مورد شفقت و تربیت گشته الکاء بانه که از توابع مراغه است با وتفویض یافت و چنانچه شیوه نفاق و بد نهادی اکراد است آثار خلاف و عصیان به ظهور آمد و از تاریخی که رفته بود از موکب همایون تقاعد ورزیده دیگر به این طرف بازگشت نکرد و خاطر مبارک اشرف از اطوار ناپسند او منحرف گشته تنبیه و تأدیب او مکنون خاطر انور بود. در این وقت آتش غضب شاهانه درباره اکراد شعله ور بود. اسکندر سلطان با تیغ و کفن بر پایه سریر اعلی آمد، شرف بساطبوسی دریافت با وجود آنکه دفع و رفع او از آن حدود متضمن چندین مصلحت دولت بوده حضرت اعلی از جرئت چنین آمدن از آن اغماض فرموده به لفاظ گهربار باو خطاب فرمودند که از اعمال ناشایست که از تو به ظهور آمد مستحق قتل و سیاست شده و ترا زنده از دست دادن منتج مفاسد عظمیه است، اما چون خود آمده در این مرتبه از سیاست تو گشتیم. اگر من بعد خلاف دولت خواهی از تو به ظهور رسد، آماده سیاست باش، که عنقریب خرمن عمرت با آتش عضب شاهانه سوخته به باد فنا خواهد رفت و به خلعت فاخره سر افراز گردانید، رخصت معاودت دادند و او در کمال خوف و غایت دهشت روانه شد و از واهمه و بیم که بر او غلبه کرده بود دیگر آرزوی درگاه معلی نکرد. اما عاقبت بکفران نعمت گرفتار گردید و تمتعی از دوست نیافت”.

بعد از این واقعه اسکندر سلطان مدت سه سال دیگه به حکومت ادامه داد و از حضور در دربار شاه عباس خودداری نمود. این امر باعث برانگیخته خشم شاه شد و دستور سرکوبی او و قلع و قمع طرفدارانش را صادر کرد.

” سانحه دیگر رفتن سارو سلطان بیگدلی حاکم سارو، غرقان و گاورود است بر سراکراد بانه. در قضایای سابقه مذکور شد که اسکندر بانه در چمن قراچیوق از خدمت اشرف رخصت انصراف یافته بالکای خود رفت. به دستور طریق بغی و عصیان مسلوک داشته از اکراد بانه بی اندامیها صدور یافت. سارو سلطان بافوجی از مبارزان جنود شاملو متوجه آن گروه مخذول گشت. اکراد بانه بعد از ستیز و آویز از مقاومت عاجز آمده، روی به گریز آوردند. سارو سلطان قلعه اسکندر را به دست آورده، تا قریب به هفتصد نفر از آن قوم تبه روزگار بدیار عدم فرستاد و بقیه السیف آواره دیار ادبار شدند”.

در اینجا نویسنده درباره عالم آرا از بی طرفی خارج و دچار تعصب شده، زیرا تمام اکراد را مورد حمله قرار داده و به بد نهادی متهم ساخته و همه جان فشانیهای آنها را در راه پاسداری از ایران نادیده گرفته است.

از سرنوشت اسکندر سلطان و امارات بانه بعد از حادثه دوم که در سال 1021 رخ داده، اطلاع صحیحی در دست نیست، که آیا اسکندر سلطان امارات را باز یافته باشد یا خیر؟ بعد از او فرزندش اسماعیل سلطان و پس از وی احمد سلطان حاکم حاکم بانه بوده قباله ای از اسکندرسلطان در اختیارخاندان نگارنده که به پاس زهد و تقوی و خدمت در راه علم، دو آبادی ” قاضی بذر” و “توکل” را به ملا محمد یکی از اجداد ما بخشیده که حالیه نوادگانش در آنها تعلقاتی داریم.

  • امارات سلیمان خان

در سال 1154 ه.ق نادرشاه افشار به منظور سرکوبی تیمور پادشاه عثمانی که تبریز را آشغال کرده بود، به جانب آذربایجان حرکت نمود. بعد از ورود به بانه، از ساوجبلاغ مکری (مهاباد) خبر رسید که تیمور پادشاه تبریز را تخلیه نموده. نادرشاه روانه قره تپه شد و از آنجا به خرماتو رفت. می گویند که نادرشاه در چشمه کوه ” گاکر” در دهستان آلوت اردو زده بود.

حاکم بانه آن موقع سلیمان خان نام داشته و ملا عیسی زربنه یی در حاشیه کتاب تحفه این حجر که به فارسی ترجمه نموده و نزد حاج ملا علی خطیبی امام جمعه بانه اغز اعقاب وی موجود است نوشته: ” در وقتی که حسب الفرموده آقای سلیم بیگ به خدمت شهنشاه نادرشاه ایران رفتم”.

سند دیگری که بر حکومت سلیم خان در زمان نادرشاه گواهی می دهد فرمانی است که در باره شیخ محمد سمیع شیخ الاسلام اردلان به پیشنهاد سلیم خان صادر شده که متن سواد آن غینا کلیشه و نقل می شود:

سواد فرمان سلطان السلاطین ملک القاهر نادر افشار نوراله مضجعه

“محل مهرو سجع آن. نگین دولت و دین رفته بود چون از جا. به نام نادر ایران قرار داد خدا”

“آنکه چون در این وقت شو کت پناه، حشمت دستگاه، نظاماللایاله والشوکت، سلیم خان حاکم بانه به عرض رسانید که فضیلت و افادت پناه شیخ محمد سمیع اردلان شیخ الاسلام محال مزبور چهارصد نادری مواجب داشته و فضیلت و نجابت و افادت پناه و افاضت و کمالت دستگاه علامی فهامی میرزا محمد علی نایب الصداره ایران بر طبق عرض مزبور تصدیق اهلیت و شایستگی مشارالیه نموده.

لهذا به موجب استدعا خدمت شیخ الاسلام محال مزبور با دستوری که قبل از این با مشارالیه بوده با مواجبی که از ولایت مزکور در وجه او مقرر و مستمر بوده به فضیلت و افادت پناه شیخ محمد سمیع مزبور مرحمت فرمودیم که از روی کمال اهتمام و دقت بلو ازم امر مزبور و خصوصیلت آن قیام و اقدام داشته دقیقه مساحمه وغفلت نورزیده حاکم و عمال الکای مزبور فضیلت و افادت پناه مشارالیه را شیخ الاسلام محال مزبور و مواجب او را سال به سال به دستور دفتر در وجه او رسانیده ملزومات امر مزبور را مختص او شناسید مستوفیان عظام دیوان اعلی شرح رقم اقدس را دفتری نمائید و در عهد شناسید. تحریرافی شهر رجب المرجب سنه 1156  السواد مطابق اصل است دهم تیر 1305 رئیس معارف کردستان عبدالراجی یحیی. السواد مع اصله سیان الفقیراسعدالاسلام. سواد با اصل مطابق و موافق است حرره الفقیر مجدالاشراف. سواد مطابق اصل است. رئیس کابینه مالیه کردستان. اردلان.”

  • محمد علی سلطان

بعد از سلیم خان، در سال 1157 محمد علی سلطان حاکم بانه بوده، حکومت وی تا سال 1161 ادامه داشته، چون بانه میان ولایت بابان و اردلان قرار داشت چه بسا استقلال عمل حکام بانه از میان می رفت، زمانی از حکام اردلان و گاهی از حاکمان بابان تمکین می کردند و همین روش باعث می شد که در نتیجه غلبه یکی از آنها بر دیگری، بانه مورد تاخت و تاز قرار گرفته و حاکم آن دچار گرفتاری و مجازات شود.

در جنگ حسن علیخان اردلان با سلیم پاشای بابان که سال 1161 شروع شد به علت نارضایتی از رفتار حسن علیخان، بعضی از سنندج و اردلان با سلیم پاشاه همدست شده و آماده جنگ علیه وی می گردند. حسن علیخان بر محمد علی سلطان حاکم بانه و هورامان که وی را باعث تحریک مردم علیه خود می داند حمله می برد و او را دستگیرو چشم هایش را از حدقه بیرون می آورد.

سرانجام حسن علیخان به طور کلی از سلیم پاشا شکست خورده و به اسارت وی در می آید. سلیم پاشا او را به ” قلاچووالان” می فرستد، در آنجا پس از چندی به تحریک بابان ها زندانی میشود و پس از هفت ماه زندانی بودن در سال 1164 به اشاره سلیم پاشا به قتل می رسد.

در سال 1191 محمد پاشا بابان با لشکر عثمانی بسر حدات کردستان سنه تجاوز نمود و بانه و مریوان را غارت کرد و در مریوان خسروخان ثانی اردلان را شکست داد.

  • احمد سلطان

در سال 1206 هجری قمری حاکم بانه احمد سلطان بود. در این هنگام بین لطفعلیخان بن سجانوردی خان اردلان وعبد الرحمن پاشای بابان جنگی به وقوع پیوست. احمد سلطان و جمعی از بیگزاده ها و سلاطین هورامان و اهالی مریوان متفق العهد شده لوای مخالفت افراخته و با پاشای بابان همدست شده و از اطاعت لطفعلیخان سرباز زدند. چون جریان به اطلاع لطفعلیخان رسید خشمگین شده و با وجود کثرت برف و سرما به منظور سرکوبی متمردین رهسپار مریوان و بانه گردید، از مریوان به “قزلجه” (نزدیک پینجوین کردستان عراق) وارد شد ساکنین مریوانی که آنجا را به هنگام اطاعت از پاشای بابان آباد کرده بودند تخلیه ” بلباس” پناه برد. لطفعلیخان عموزاده احمد سلطان را به نام فتحعلی سلطان خلعت و به حکومت بانه منصوب نمود.

  • حکومت فتحعلی سلطان

امان اله خان حاکم اردلان که از سال 1214 تا 1240 حکمرانی کرد، مجددا احمد سلطان را به حکومت بانه منصوب نمود ولی فتحعلی سلطان از قبول حکومت احمد سلطان خودداری کرد و او را به قتل رسانید و خود بر مسند حکومت قرار گرفت.

امان اله خان، خان احمد خان پسرعم و داماد خود را به اتفاق میرزا عبداله وزیر خلف حاج میرزا احمد، مأمور سرکوبی فتحعلی سلطان نموده و آنها او رامتواری کردند.

فتحعلی سلطان درحدود آذزبایجان سرگردان بود. تا اینکه توسط سپاهیان نایب السلطنه عباس میرزا، گرفتار و به کردستان فرستاده شد. پس از آنکه دو سه ماه در خانه اسمعیل آقا (عمودی نویسنده تاریخ اردلان) زندانی بود در سال 1234 هجری به مفاد ” السن بالسن و الجروح و قصاص” او را به یکی از فرزندان احمد سلطان سپرده و در میدان جلو دروازه دارالایاله (سنندج) به جزای خون پدر به ضرب خنجر سینه اش از هم شکافته شد.

در سال 1243 محمود پاشا بابان در جنگ با سلیمان پاشا به ایران فرار کرد، عیال و اولادش را در کرمانشاه سکونت داد و خود به بانه آمد عشایر آنجا را بسیج نمود و با عشایر سردشت و ” پشدر” و ” منگور” ائتلاف نموده و از آنها علیه سلیمان پاشا بهره برداری کرد.

  • نوراله سلطان

در سال 1820 میلادی که مستر ریچ از بانه دریدن کرده نوراله سلطان حاکم سلطان حاکم بانه را ملاقات نموده و مطالبی درباره بانه و حاکم آنجا و وضع زندگی مردم نوشته که به لحاظ اهمیت، مطالب مزبور عینا نقل می شود:

6-ستامبر

ساعت 5/9 به احمدآباد که دهی در جوار بانه است رسیدیم، منزل ما در محلی زیبا بر تپه های “آربابا” که بخشی از رشته کوه زاگرس جنوب غربی است و فاصله آن تا بانه برای سواره ده دقیقه می شد قرار داشت. در آنجا تا کهائی بود و سکوئی وجود داشت ” دوکانان” که سلطان بانه به منظور تفریح  روی آن خیمه برپا می کرد. نزدیک چشمه سرد آن درختان بید زیبائی خودنمائی می کرد که زیباتر از آنها را تا اکنون ندیده ام.

به دستور والی “منظور والی کردستان است” در آنجا چادر های برای پذیرای ما برپا کرده بودند. رئیس خدمتکاران و چند نفر آشپز انتظار پذیرایی ما را می کشیدند.

بعد ازظهر حسینقلیخان یکی از فرزندان والی به همراه وزیر و سه نفر از اعضای مجلس برای خوش آمد گوئی و احوالپرسی نزد می آمد. یکی از آنها مردی بود سالخورده به نظرم میرزا عبدالکریم نامیده می شد. که سنخنگوی رئیس آنها به شمار می رفت. خان کوچک تقریبا 12 ساله می نمود شبیه امیر کوچک سنه بود اما نشاط و ذکاوت بیشتری داشت و رفتاش از هشیاری وادب زیاد حکایت می کرد. او با صمیمیت زیاد حالم را به فارسی جویا شد و مذاکره را با سوال از مسافت کشورش تا انگلستان آغاز کرد و اضافه نمود که کردستان به نظرت چگونه است؟ آیا شما هم در کشور خودتان قلیان می کشید؟ و بسیاری سوالات دیگر. سپس میرزاعبدالکریم رشته سخن را بدست گرفت ولی چون سخنانش بیشتر مجلات ایرانی بود لازم ندانستم آنها را یاداشت کنم.

غروب مقدر زیادی میوه که بعضی از آنها گلابی “میاندوآب” بود به عنوان هدیه از خان دریافت نمودم هر چند زیاد زیاد تعریفی نداشتند ولی به خاطر اینکه نوبر بودند

برایم جالب می نموند. در مراسم تقدیم هدایا نقش کنده کاری شده در” پرسپولیس” را به بهترین وجهی پیش خود مجسم نمودم که رئیس گروه در حالی که عصای بلندی در دست و به دنبال وی خدمتکارانی در حرکت بودند و هر کدام به منظور ادای احترام چیزی حمل می کرد.

خان دستور اکید داد که غذای افطار و شام ما در آشپزخانه مخصوص پخته شود. غذای مزبور بدون تردید مطابق ذوق ایرانی است و معتقدم که بهتر و مرتب تراز غذای ” سنه” است. مأموران پذیرائی از هر جهت وسائل آسایش ما را فراهم نمودند.

تمام آنچه را درباره والی شنیده بودیم تأیید می کرد که وی مردی ظالم و کینه توزاست. شلاق زدن از کارهای روزانه اش بود. اموال زیادی در آنجا جمع آوری نمود. زمستان گذشته شورشی در آنجا برپا شد سبب آن، کارهای بیرحمانه وی بود.

بانه شهر کوچک و کثیفی است و نمی شود آن را شهر نامیده. از دهاتی که عبور نمودیم وضعش بهتر نیست جز این که کمی از آنها بزگتر است. ساختمان قلعه اش بر تپه ای قرار داد. آنچه صحیح تر بنظر می رسد اسم بانه به تمام منطقه اطلاق می شود و نام شهر، “به روژه” است که شایع نیست. درآنجا بسیاری یهودی سکونت دارند.

والی همه صبح را صرف تصفیه حساب با بانه ای ها نموده. چشم سه نفر از مردان اعیان ای بخش را از حدقه در آورد وزن فرزندان ایشان را عده زیادی از مردم به سنه تبعید کرد. صف طویلی از زنان را دیدم که بر اسب سوار بودند و دشت را می پیمودند در حالی که بعضی از سواران خان که وظیفه نگهبانی را داشتند در میان آنها در حرکت بودند. هر چه بیشتر درباره وی اطلاعاتی کسب می کردیم از وحشی گری و طغیان او بیشتر متنفر می شدیم.

10 سپتامبر-

طلوع آفتاب برخواستیم ولی قاطرگیر نیاوردیم عمر آقا که از شهر برگشته بود گفت که در فکر تهیه است. ولی تنها نه رأس اماده نمود و آن هم از قافله ای بودند که در سفر بغداد به بلاد کرج از بانه می گذشت و من آن را از پرداخت مالیات زیاد و بعضی تکالیف سنگین که وابستگان خان تحمیل می کردندنجات داده بودم.

سلطان بانهنوراله سلطان” وارد شد و دور از همه نشست. خان(والی) او را به من معرفی کرد و گفت “یاخچی اوغلان” یعنی پسر خوبی است. ولی این پسر خوب دارای ریش پر پشت سیاهی بود که تقریبا یک “پا” طول داشت. ترس وی از ستایشگرش آشکار بود. نوراله سلطان از روی اکراه دهی به خان بخشیده بود و خان می خواست در آن باغچه بهتر از باغچه “خسرو آبا” ایجاد نماید. امروز خان از بانه به “سنه” باز می گردد. این امر سروری در ساکنین بانه بر می انگیزد.

روز چهارشنبه نیم ساعت از ظهر گذشته، بانه را ترک نموده ایم. بعد از طی دشت در شمال غربی وارد دره تنگی شدیم که دور و برآن را تپه های پوشیده از درختان بلوط گرفته بود. سپس از بیراهه از رشته تپه های کوچکی بالا رفته و به ده محقر و کوچک “سویروswearwea” رسیدیم در مرحله روز اول به حد کافی طی طریق نموده و از طرفی دیر راه افتاده بودیم بهاستراحت پرداختیم.

امروز نوبت آن بودکه بسیاری از افراد گروهمان که تب نوبه (مالاریا) داشتند تب کنند. عبداله بیگ می خواست تا اینجا ما را همراهی کند زیرا به عقیده او به نفع ماست اگر به شهر برگشته ضمن آوردن بقیه وسائل، مکاری مسکینی را که مورد حمایت ما بود به امنیت و سلامتی آزاد نموده و برگرداند. مکاری مزبور تنها مردی در منطقه بود که از جدائیش متأسف شدم چون او جوانی خدمتگزار وخوش بیان بود.

از جوانی که از بانه تا این آبادی در کنار اسبم را می رفت حرفه اش را پرسیدم جواب داد پینه دوزم. در پاسخ سوالم راجع به پرداخت مالیات سالیانه اش به حکومت، گفت هر پانزده روز یک تومان مالیات می پردازم. ولی از وقتی که خان (والی) به بانه آمد عائله اش پنچ تومان پرداخته و به واسطه آن نزدیک است از گرسنگی بمیرد چون این حرفه چندان درآمد ندارد که بتوان چنان مالیات سنگینی را پرداخت.

11 سپتامبر-

دیشب عده ای دزد به ما حمله کردند و دو زین نقره فام و بعضی اسلحه نقره کاری را بسرقت بردند. وقتی مرا از حادثه آگاه کردند،”علی آقا” از اتباع خود را با ” فقیه قادر” یکی از اتباع عمر آقا برای گزارش نزد امان اله خان فرستاده، درخواست نمودم تا دزدان را مجازات کند و اشیاء مسروقه را به ما باز گرداند.

ساعت 7/5 از“سویرو” حرکت و بعد از اینکه به راه دیروزی برگشتیم تا ساعت 9 به راه رفتن دردره شمال غربی ادامه دادیم. ساعت  9/5 به قریه ” نوژگه” که بر تپه قرار دارد و از جانب غربی به سراشیبی منتهی می شود رسیدیم. راه امروز وسعت بیشتری داشت. اطراف آن را انبوه درختان بلوط و گلابی بری (کیویله) در برگرفته بود. زمینیش سنگلاخ و گچی بود. کماکان در منطقه بانه هستیم. همه جای اینجا، بر وجود راهزنان گواهی می دهد. اگر از بانه دو اسب پر قدرت به دست نمی آوردیم امروز نمی توانستیم از”نویژگه” حرکت کنیم چون میان نویژگه و “مه روی“در منطقه بابان ها که از دوستانمان به شمار می رفتند چهار ساعت فاصله زمانی وجود داشت.

12 سپتامبر-

احمد بیگ رئیس آبادی مردی ترشرو و ماجرا بود. امرز متوجه شدم که نمی خواهد برایمان دو آب تهیه نموده و یا اجازه دهد دو آب خود را مورد استفاده قرار دهیم. می گفت که دستوراتی در این مورد از سلطان بانه دریافت داشته است.

گفته وی بعید به نظر نمی رسد چون از نامه ای که از سلطان دریافت نموده ام به من حق می دهد که از رفتارش در آینده خوشبین نباشم. او از شخصی که دستگیر کرده بودیم و به ظن قوی با دزدان بستگی داشت پشتیبانی می نمود.

در تنگنای سختی قرار گرفته بودیم زیرا امان اله خان یگانه قدرتی که می توانستیم به او اعتماد داشته باشیم تا در برابر بی شرمی این رئیس از ما پشتیبانی کند دیگر در بانه نبود.

موقعیت آبادی “نویژگه” محکم است. دارای سی چهل نفر تفنگچی می باشد. گروه ما از معدودی سواره تشکیل یافته بود که بیماری نیروی آن ها را به تحلیل برده بود. همین علت باعث می شد که در برابر پیش آمادگی ها ناگهانی و غیر منتظره آمادگی نداشته باشیم. اکنون از اعاده سربازان به سلیمانیه پشیمانیم زیرا وجود آنها باعث می شد که کارها در مسیر طبیعی انجام گیرد. پس از مشروت با عمر آقا که اقدامش در این شرایط بحرانی لازم است، قرار گذاشتیم که روانه حدود بابان ها شده و چادر و اثاثیه را بر جا گذاشته سپس از گروهی از مسلحان ” شینکی” را که قبیله کوه نشین و دلیر بودند و در فاصله کوتاهی از منطقه بابان ها سکونت داشتند برای نجات وسائل کمک بگیریم. در این هنگام همسرم با گروه “مستربه ل” و محمد رضا چاوش و بعضی از مستخدمین، محل را ترک نموده اند ولی من با عمر اقا ماندگار شدم تا از بیماران پرستاری و نیز در برابر هر گونه تجاوز مقاومت کنیم.

این موضوع نشان می دهد که احمد بیگ موقعیت و تدابیر ما را مورد توجه قرار داده و از آن بیمناک بود. اذا بلافاصله نزد ما آمد و گفت آماده است بر ایمان الاغ تهیه نماید. پیشنهادش مورد موافقت قرار گرفت. پس از مشکلات زیاد و تاخیر طولانی، احمد بیگ و طرفدارانش برای اطمینان ما سوگندهائی یاد کردند و ما هم کوشیدیمبا تهدیداتی آنها را بترسانیم. سر انجام احمد بیگ دو آب را حاضر نمود و به حمل بار و مسافران پرداختیم. راه ما پر خطر بود و عمر آقا به دلیل رفتار و سوابق آنها می ترسید که در راه ما را مورد حمله قرار دهند. با اطمینان با توانای خود عزم پاسخ داشتیم که به بهترین وجه از اموال و همراهان بیمار و ناتوان خود دفاع کنیم. ناگفته نماندکه همگی سوارانی مسلح بودیم. حالت آمادگی را تا گذشتن از حدود حفظ کردیم.

از قرائن چنین برمی آید که بزرگ “نوژگه” تشخیص داده بود که دیگر اثری از او و طرفدارانش ندیدیم.

ساعت 7/5 نویژگه را ترک و پس از این که به راه دیروز برگشتیم و نیم ساعت در آن سیر نمودیم، از راه مناسبی که سربالائی بود و از میان انبوه درختان تنومند و گلابی بری عبور می نمود به حرکت ادامه دادیم. در خلال بالارفتن از کوهی که نامش بلو بود، دو بار برای رفع خستگی توفق کردیم. ارتفاع کوه مزبور تدریجی بود به طوریکه در بالا چنان به نظر نمی رسید که بر فراز کوهی قرار داریم. در آن طرف به فاصله “سورکیو” با دره ها و پرتگاه های خطر ناکش قرار دارد.

پس از رسیدن به سلیمانیه، سلطان بانه، احمد بیگ رئیس قریه نوژگه را دستگیر و برایم فرستاد تا او را مجازات نمایم اما وی را بخشیده، به بانه بازگشت دادم.

از مضمون خاطرات ریچ می توان دریافت که وضع اقتصادی مردم بانه به واسطه گرفت مالیات های سنگین، توسط حاکم اردلان رضایتش نبوده و چنانچه کسانی از پرداخت مالیات مقرره تعلل می ورزیدند مرگ و کوری در انتظارشان بودند و اموالشان غارت و زن و فرزندانشان به تبعید فرستاده می شده. دیگر اینکه حاکم و سایر ساکنین بانه از ورود خارجیان به منطقه خود رضایت نداشته اند، به همین جهت همواره آنها را در معرض کارشکنی و ارعاب و تهدید قرار دادند. تنها والی سنه در فکر پذیرائی و رفاه حال آنها بوده است. چون ژاک دومرگان هم در زمان یونس خان به بانه آمده، از بی توجهی حاکم عدم رضایت خود را پنهان نمی سازد. همچنین گفته ریچ از وجود اسلحه زیاد در بانه حکایت می کند به طوریکه تعداد تفنگچی های ده “نوژگه” را سی تا چهل نفر تخمین زده است. ریچ وجود جنگل انبوه را در بانه از نظر دور نداشته و به وجود بیماری مالاریا صراحتا اشاره نموده که چگونه بیشتر همراهانش دچار تب نوبه بوداند. در مورد نوراله سلطان که گویا از دزدان حمایت نموده گفته ریچ را نمی توان قبول کرد چون در اخر خا طراتش از بانه می گوید: سلطان بانه احمد بیگ را که برایش مزاحمت ایجاد نموده بود جهت مجازات نزد وی به سلیمانیه فرستاده است و این خود می رساند که سلطان بانه مقید به ایجاد آرامش در منطقه بوده است.

  • عبدالحمید سلطان

در سال 1250 که رضا قلیخان والی اردلان بوده، عبدالحمید سلطان در بانه حکومت نموده است.

چون امان اله خان ثانی، مشهور به غلام شاه خان بر مسند ایالت اردلان متمکن شد و برتق و فتق امورات ولایتی پرداخت. هواخواهان رضا قلیخان والی، از قبیل امان اله بیگ وکیل، میرزا اللهویردی مستوفی باشی و شیخ محمد حسن مدرس عبدالحمید سلطان حاکم بانه متوحش شده و متفقا بسمت بابان فرار کردند.

  • فتاح سلطان

در سال 1260 فتاح سلطان حاکم بانه بود و میان او وزمان سلطان که از خویشانش به شمار می رفت اختلافات وجود داشت.والی کردستان حاکم امارات بانه را برای زمان سلطان نوشت. لازم به ذکر است که در قرن سیزدهم بر سر حکومت میان خاندان اختیار الدین تفرقه و اختلافات زیادی وجود داشت و همین اختلافات باعث ضعف و پراکندگی آنان شد. این بود که افراد آن ها در حکومت زیاد دوام نمی اوردند و هر کدام بهتر می توانست با حاکم اردلان کنار آید به حکومت می رسید.

زمان سلطان برای بر انداختنفتاح سلطان، با محمود بیگ پسر حسین بیگ که شرح حال طایفه آنها بعدا خواهد آمد ارتباط برقرار کرد و دختر خود را به عقد عبد اله بیگ کانی ناو در آورد. فتاح سلطان برای بازگشت به حکومت نزد والی رفت و موفق به دریافت فرمان حکومت شد، و به اتفاق والی عازم بانه شد.

زمان سلطان برای استقبال از والی وابقای خود در حکومت، به اتفاق محمود بیگ برادرحاجی احمد بیگ به سقز رفت ولی نتوانست نظر والی را نسبت به خود جلب نماید. والی او را تحت نظر قرار داد و اسب و سلاح محمود بیگ را ظبط نمود. این واقعه به اطلاع برادران محمود بیگ و طرفداران زمان سلطان میرسد و تهدید می کنند که نگذارند فتاح سلطان به بانه بازگردد.از طرفی اهالی بانه هم گویی از او ناراضی بوداند. سرانجام زمان سلطان توسط برادرش نصراله سلطان کشته میشود. در ماه ذی حجه 1267 فتاح سلطان با بیست نفر سواره عازم بانه می شود، علما و کسبه به استقبال وی میشتابند در ضمن بیگزاده های طرفدار زمان سلطان از قبیل فیض اله بیگ و لطف اله بیگ و عبد اله بیگ کانی ناو و سلیم بیگ و صلاح بیگ، پنهانی به قلعه رفته و با تفنگ های سرپر به قصد کشتن وی اماده می شوند و یک نفر جاسوس به سقز فرستاده و جریان را به محمود بیگ و برادرشان می رسانند و می گویند به هر طریق که ممکن است فرار کرده و به کانی ناو بیاید.

روز نهم ذی حجه بعد ظهر فتاح سلطان به محله سادات آباد پایین شهر رسید، ولی با مشاهده مستقبلین راه را کج کرد تا با آنها مواجه نشود. مستقبلین از این عمل وی بسیار رنجیده و به شهر باز می گردند. دویست قدم مانده به قلعه حکومتی، یک نفر جلو اسب فتاح سلطان را گرفته و می گوید سلطان! بیگزاده ها برای کشتن شما کمین کرده اند. ولی او توجیهی به اخطار ننموده، می گوید غلط می کنند به جنازه ام هم نمی توانند نگاه کنند. اما به محض اینکه به دروازه قلعه می رسد دشمنان به سویش شلیک می کنند و از پا در می آورند. قاتلین عبارت بودند از عبدالرحمن منیجلان، لطف اله بیگ، و عبداله بیگ کانی ناو.

 نصراله سلطان

پس از کشته شدن فتاح سلطان، نصراله سلطان به یاری بعضی از اهالی و بیگ زاده های حسین بیگی، مقر حکومت را اشغال نموده. در این هنگام غلام رضا سلطان پسر فتاح سلطان که در سنندج بود برای انتقام خون پدرش و به دست آوردن حکومت، نزد والی و به فعالیت پرداخت و توانست فرمان حکومت را از والی بگیرد.

حکومت غلام رضا سلطان

با وجودی که بسیاری از اهالی بانه خواستند که والی حکم غلام رضا سلطان را لغو نماید، والی به تقاضای آنها ترتیب اثر نداد. علت تقاضای مردم این بود که معتقد بودندغلام رضا سلطان از عهده اداره امور بر نمی آید و بهتر است به جای وی کریم سلطان پسر زمان سلطان به حکومت منصوب گردد. بالاخره والی موافقت نمود که به تقاضایی مخالفین غلام رضا سلطان ترتیب اثر دهد. کریم خان هم نماینده از طرف خود با مقداری پیشکش برای والی فرستاد و طولی نکشید که نماینده مزبور با حکم حکومت و یک طاقه شال کشمیر جهت کریم خان به معیت فراشباشی والی، به بانه مراجعت نمود وکریم خان رسما زمام امور را در دست گرفت.

عبدالکریم سلطان

در سال 1268 ه.ق عبدالکریم سلطان با توسل به “ عزیز خان سردارکل “، بر خلاف میل و رضای والی اردلان به حکومت بانه رسید. والی پس از مدتی به بهانه هائی عبدالکریم سلطان را از حکومت معزول ساخت. بدین سبب سردار کل از والی نگرانی حاصل نمود و به کار شکنی وی می پرداخت اما چون والی در تحت حمایت امیرکبیر (میرزا تقی خان) بود اقدامات سردار کل به نتیجه نرسید تا اینکه امیر کبیر کشته شد. روز جمعه 14 ذیقعده 1284 معروف دوره قاجاریه و داماد میرزا تقی خان فراهانی صدراعظم ناصر الدین شاه بود. در اوایل سلطنت محمد شاه قاجار وارد خدمت دولت شد و از اواسط سلطنت شاه مذکور تا اواسط سلطنت ناصرالدین شاه متدرجا به تریقاتی نائل شده ومتجاوزاز سی سال دارای مشاغل عمده دولتی بوده است. چهار راه عزیز در خیابان حافظ و آب سردار تهران به نام وی می باشد.

سردار کل در سال 1207 قمری در سردشت تولد یافته و پس از رسیدن به سن بلوغ و رشد که در یک وضع گمنام و بیچارگی سر میکرده، در ملازمات برادر بزرگتر خود فرج خان به تبریز می آید و پس از مدت کمی برادرش در آنجا فوت می نماید.

عزیز خان به مناسب آنکه درس خوان و خوش خط بوده، با بعضی از درباریان محمد شاه ارتباط پیدا کرده و به وسیله آنان به درجه یاوری در فوج ششم تبریز وارد خدمت نظام می شود. لشکرکشی محمد شاه به هرات در افغانستان کنونی در سال 1254-1253 قمری، عزیز خان با درجه سرهنگی فوج ششم تبریز از سران سپاهی بود که با فوج مذبور به محاصره هرات رفته بودند. وی از طرف شاه مأموریت مذاکره با محصورین را یافت و یار محمد خان و کامران میرزا امیر یاغی هرات را راضی به اطاعت از شاه نمود.

در سال 1256 قمری که اهالی فارس بر فریدون میرزا والی فارس شوریدند، محمد شاه میرزا نبی خان قزوین میر دیوان را برای رسیدگی قضیه به فارس فرستاد و هم عزیز خان را همراه با خود به شیراز برد و از او به عنوان رئیس همراهان و ریش سفید خانه خود استفاده نمود و در سفر دوم هم در سال 1259 قمری که مجددا به سمت ایالات انجا انتخاب شد باز عزیز خان مکری را با خود به شیراز آورد. در سال 1260 هم عزیز خان مکری بنا به سفارش میرزا علی حکیم باشی با شغل پیش به همراه حسینخان مقدم مراغه ای در شیراز ماندگار شد.

در سال 1264 شاهزاده بهرام میرزا معزالدوله عزیز خان را به تهران فرستاد. عزیز خان در دستگاه میرزا تقی خان امیرکبیر قرب و منزلت یافت و به مقام آجودا نباشی کل عسا کر و در حقیقت قائم مقام امیر کبیر نائل شد.

در سال 1266 قمری امیر کبیر، عزیز خان را مورد دفع شورش با بیه زنجان نمود و در خلال این احوال امیرکبیر علاوبر مأموریت زنجان و دفع اتباع ملا محمد علی زنجانی، مأموریت ملاقات و تبریک ورود الکساندرنیکاویچ ولیعهد روسیه را به قفقاز از طرف ایران به عزیز خان محول نمود. وی ضمن بردن هدایای برای ولیعهد در ایران این مأموریت را به خوبی انجام داد.

بعد از عزل امیرکبیر از صدارت که در تاریخ 21 محرم سال 1268 قمری اتفاق افتاد، با اینکه عزیز خان از پرورش یافتگان امیرکبیر بود چون در اداری امور نظام لیاقت داشت در سمت خود باقی ماند و در سال 1269 قمری به لقب سردار کلی ملقب گردید و علاوبر مشاغل قبل تصدی اداره ی امور دارالفنون به مناسب اینکه اکثر دروس مدرسه نظامی بود، به وی محول گردید و چون می خواست به آذربایجان برود امور مدرسه به محمدخان بیگلربیگی واگذارشد.

در سال 1270 قمری مطابق 1853 میلادی ناصرالدین شاه برای جلوگیری از تجاوز دولت عثمانی عزیز خان سردارکل با چهل هزار سپاهی به غرب ایران فرستاد و به دنبال آن عزیزخان را که در خوی بود موقتا به کفالت امورایالات آذربایجان منصوب نمود. چندی بعد به تحریک میرزا آقاخان نوری که مرد بد نهادی بود عزیز خان به فرمان شاه از مناصبی که داشت معزول شد. و دستور یافت به ولایت سردشت برود و باز هم به تحریک میرزا آقا خان در سال 1275 قمری به اصفهان تبعید گردید بار دیگر شاه او را به تهران احضار کرد و تمام درجات و مناصب سابقش را مسترد و بعد او را به سمت پیشکاری بهرام میرزا معزالدوله والی آذربایجان مامور تبریزش کرد و سپس در سال 1276 به عضویت شورای وزراء انتخاب گردید. در ماه صفر 1284 ق سردار کل به تهران احضار و به وزارت و جنگ و فرماندهی قوی منصوب گردید.

در سال 1285 باز هم به تحریک مغرضین شاه سردار کل را به سلطان آباد(ارک) تبعید و املاکش را مصادره نمود. در سال 1286 ناصرالدین شاه او را به تهران احضار و دستور داد تجلیل فراوانی از او به عمل آید. و املاکش را به او پس داد. چندی بعد سردار کل را پس از بیست و چند سال بار دیگر به ریاست فوج چهارم تبریز و حکومت مازندران انتخاب و سپس حکومت ساوجبلاغ را به او واگذار نمودند. و بالاخره عزیزخان سردار کل پس از هشتاد سال عمر روز پنج شنبه 20 شوال 1287 دارفانی را وداع گفت و در جنب بقعه ی امام زاده حمزه در تبریز مدفون گردید.

درباره شخصیت عزیز خان سردار کل میرزا جعفر و قایع نگارخو موجی در کتاب حقایق الاخبار چنین می گوید: در پیش کاری آذربایجان بساط عدل و رفات را بگستر دورسوم محدث و بدعت های مذموم را باطل گردانید و در ظبط مملکت شرط امانت و آثار صیانت و دقایق سیاست و لازمه حراست را ظاهر نمود. با عامه مردم حسن مماشات ظاهر ساخته. خلعت او خاص وعام بدون مضایقه و اعلام می پوشیدند و کاس عواطف و عوارف از وضیع و شریف می نوشیدند. سرآمد صفات حمیده و اخلاق پسندیده او کوچک دلی و تواضع است نسبت به عموم مردان خصوص آشنایان قدیم این شیوه مرضیه را به نوعی مرعی و مسلوک میدارد که هیچ یک از ارباب فتوت دعوی برابری با او به خاطر نمی آورند.

ایستوک(Eastwick) کاردار سفارت انگلیسی که او را به تاریخ 14 ربیع الاول 1278 قمری مطابق 1862 میلادی غیر از کردی، زبان فارسی و عربی را می دانسته و بر بسیاری از افراد خاندان اختیارالدینی در تبریز دیده، در کتاب خود (سه سال اقامت در ایران) چنین وصف میکند: ” سردار کل یکی از خدمتگزاران پیرو قدیمی ایران است.

نامش عزیزخان است و به یکی از قبایل کرد منتسب و مذهبش سنی است با اینکه از خانواده شریف نیست، میرزا تقی خان وزیر مشهور به علت کفایت او را به سمت آجودا نباشی دو بعد سردار کل یعنی فرمانده کل قوا شد و در ایام جنگ ما با ایران همین سمت را داشت سردار کل مردی است توانمند و درشت استخوان با چشمانی در خون گرفته و چهره ای برافروخته.

تاریخ بانه

عکسی از عزیز خان مکری سردار کل

قرن سیزده هم از لحاظ کاردانی و سلوک با مردم برتری داشته است. هر چند در زمان وی طایفه حسین بیگی در اکثر نقاط مرزی بانه نفوذ و قدرت یافته بودند معهذا توانستند با سیاست مدبرانه خود از شرارت آنها جلوگیری کرده و امینت را برقرار نمایند.

نویسنده : محمدرئوف توکلی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.